
زندگی یه دانشمند عاشق فصل۳ پارت۵ ( نیمه ماریا )

سلام بچه ها ❤🥰 ، حالتون چطوره ؟ 😃💜 خیلی خوش اومدید به یه قسمت جدید از رمانم ، بچه ها فقط یه چیزی میخواستم بگم بعد سریع میریم برای خوندن رمان . راستش نمیدونم مشکل از سایته بلاگیکس هس یا گوشی اما بعضی از پست هام ممکنه براتون باز نشه . در این صورت خیلی راحت بیاید پی وی ازم درخواست کنید ❤ حتی اگه پارت های زیادی براتون باز نشد هیچ عیبی نداره . من بدون چون و چرا براتون میفرستم 😊💛
💚✅💚✅💚✅💚✅💚✅💚✅💚✅💚✅💚✅💚✅💚✅💚✅💚✅
ماریا : نه ...
همون لحظه ، کسی در اتاق جِروم رو زد . شوکه شدم ... آخه من و شینجی و جِروم داخل یه اتاق بودیم و کسی به غیر از ما توی آزمایشگاه نبود . با تعجب به جِروم نگاه کردم . همون لحظه یه صدای دخترونه از پشت در اتاق اومد ...
؟؟ : جِروم میتونم بیام داخل ؟ تمیز کردن آزمایشگاه تموم شد .
تا گفت آزمایشگاه رو تمیز کرده ، حسابی تو دلم عصبانی شدم ولی به روی خودم نیوردم .
جِروم : آره سایا بیا داخل .
پس اسمش سایا بود ... در اتاق رو که باز کرد ، از دیدن چهرهاش و اندام خیلی سکسیش ، حسادت کردم . احساس کردم قلبم داره آتیش میگیره ... ینی این دختره تمام مدت که نبودم ، پیش جِروم بوده ؟؟؟ جِروم واسه چی این رو استخدام کرده ؟ نکنه بخاطر اندامش ؟ ینی اون دختره رو از من خوشگل تر میدونه؟...
جِروم : ماریا ؟
با صدای جِروم ، از افکارم بیرون اومدم ؛
ماریا : بله ؟
جِروم : من میدونستم که اون نیک ازت خیلی کار میکشه و خسته و کوفته برمیگردی پیشم ... بخاطر همین سایا رو استخدام کردم که وقتی تو خسته ای ، اون آزمایشگاه و تمیز کنه ... یا با هم دیگه تمیز کنید . دختره خوبی هم هست ، باهم دوست های صمیمی میشید !
و بعد با لبخند به سایا نگاه کرد . اون دختره هرزه ، سینه هاش یه سایز از ماله من بزرگتر بود .
شینجی : جِروم...
جِروم برگشت و به شینجی نگاه کرد .
شینجی : ولی من هنوز دلیل آتیش سوزی قصر نیک رو نمیدونم...ینی چه اتفاقی افتاده ؟
باورم نمیشه !!! من که توضیح داده بودم موقع س*س کردن با نیک از درد ترکیدم ... شاید اونا منظورم از درد ترکیدم رو ینی اینکه خیلی دردم گرفت متوجه شدن ... میخواستم دهنم رو باز کنم تا بهشون بگم ولی ترسیدم که شینجی و جِروم خیلی ازم عصبی بشن و ازم متنفر بشن ... بعد اگه ازم متنفر بشن میرن با سایا دوست جونی میشن و جِروم هم عاشق سایا میشه ... نه نه نه ...
جِروم : ماریا حالت خوبه ؟
به چشمای جِروم نگاه کردم... دستش روی سَرَم گذاشت و نوازشم میکرد . با لبخند بهم نگاه کرد و برام چشمکی زد . احساس کردم تو قلبم پروانه بوجود اومد ... چه حس خوبی بود . میتونستم برای همیشه تو بغل جِروم باشم و تو آغوشش امنیت رو احساس کنم ... نه بهم تجاوز میکرد ... نه سوءاستفاده ... بعد جِروم روبه شینجی کرد و گفت :
_ داداش تو که جایی نداری بری پس برو طبقه بالاعه آزمایشگاه ساکن شو ... اتفاقا خیلی خوشحال میشم دوستم رو هر روز ببینم .
شینجی : ممنون ولی نه ... میرم برای چند روز پیش دوست دخترم . دلش واسم تنگ شده .
جِروم : هر طور میلت میکشه .
و به هم دیگه لبخند زدن . بعد جِروم خیلی با قیافه مهربون به سایا نگاه کرد .
_ سایا پس تو برو طبقه بالاعه آزمایشگاه...
بعد دختره پست فطرت با لحنی خیلی شیرین و چندش آور بهش گفت :
_ چشم جِروم.
ایششش بره گمشه بالا مزاحم زندگیم نشه . دختره هرزه ! شینجی هم بلند شد و خداحافظی کرد . سایا هم رفت طبقه بالا . فقط من و جِروم موندیم .
جِروم : دلم برات تنگ شده بود ...
اشکِ شوق تو چشمام جمع شد ، جِروم از کمرم گرفت و من رو روی رختخوابم نِشوند . چند ثانیه با مهربونی و از سَرِ خوشحالی بهم زل زدیم ... ولی بعدش جِروم یکی از انگشت هاش رو زیر لبام گذاشت و سَرِش رو نزدیک آورد تا من رو ببوسه . منم سَرَم رو نزدیک لباش بردم . بالاخره لبامون رو به هم رسوندیم و شروع کردیم به خوردن لبامون . دستاش رو پشت گردنم گذاشت و محکم لبام و به لباش چسبوند . بعد از چند دقیقه ، دوباره همدیگه رو بغل کردیم و باهم صحبت کردیم . موقعی که جِروم داشت از دلتنگی هاش میگفت ، چشمام سنگین تر میشدن. تا اینکه تو بغل جِروم خوابم برد ... طرفای نصف شب بود که با درد شکمم ، چشمام رو باز کردم . چشمام سیاهی میدید و تو تاریکی سایه ها و سیاهی های عجیبی میدیدم . جِروم خیلی آروم خوابیده بود ؛ یکی از دستاش هم رو کمرم بود و من رو به خودش نزدیک کرده بود . میخواستم بیدارش کنم که شکمم درد میکنه ولی با خودم گفتم که خوابش رو بهم نزنم . بخاطر همین خیلی آروم از تخت بلند شدم و مواظب بودم که جِروم بیدار نشه . خیلی آروم به طرف حمام رفت . هنوز خون هایی که بین رون هام بودم رو نشستم . یه لیف برداشتم و بهش صابون زدم و شروع کردم به تمیز کردن خودم . کارَم که تموم شد ، شروع کردم به خشک کردن بدنم ... ولی یهو دلم خیلی درد گرفت و افتادم کف حموم . دردش از ثانیه های قبل بیشتر میشد ، جوری که سَرَم خیلی گیج میرفت و حالت تهوع زیاد تر شد . باید داد میزدم تا جِروم بیاد ولی ... دوست ندارم بدنم رو اینطوری لخت و پتی ببینه ... باید برم تو وان بشینم ... یه حوله زرد رنگ برداشتم و روی زمین خودم رو میکشیدم و به وان رسیدم . دستام رو روی لبه وان گذاشتم و بزور خودم رو بلند کردم و نشستم توی وان سفید رنگ . ولی وقتی توش نشستم ، با دردی وحشتناک حسابی خونریزی کردم و از تو ک*م حسابی خون میومد . دست و پاهام میلرزیدن و آه و ناله میکردم . حوله رو روی سینه هام و اندام خصوصیم انداختم و شروع به فریاد زدن کردم ...
_ جرومممممممم... حالم بده من میترسم ...
جوابی نشنیدم .
_ جرومممممممم تروخدااا .
شروع کردم به گریه کردن و جیغ زدن .
_ جرومممممممم!!!!
یهو دیدم جِروم با پریشونی دَر حموم رو باز کرد و با نگرانی سمتم اومد .
جِروم : ماریا !!! چرا وان پر از خون شده !؟
از درد زیاد ، نیمه دومم داشت فعال میشد . وان بخاطر دودم ، بوی آتیش میداد . شروع کردم به جیغ و داد زدن و از درد فریاد میکشیدم . جِروم تا این صحنه ها رو دید ، برام یه حوله بزرگتر آورد و دورم پیچوند و بلندم کرد . تند تند من رو طرف اتاقش برد و گذاشت رو تختش .
جِروم : تحمل کن الان میام .
یه چیزی داشت ذهنم رو مشغول میکرد... نکنه این همه درد برای اینکه حامله شدم ؟ نه نه نه... یهو جِروم وارد اتاق شد و طرفم اومد .
ماریا : جِروم!! نکنه من دارم باردار میشم ؟؟
جِروم بهم نگاه کرد ، حوله رو یه جوری باز کرد که فقط شکمم رو ببینه . گوشی پزشکیش رو درآورد و روی شکمم گذاشت . بعد از چند دقیقه ، نفس عمیق کشید و با آرامش بهم گفت :
_ نه نترس ، علائم حاملگی رو نداری . ولی شاید بخاطر نیمه دومت باشه ... چون منم قبلا بخاطر نیمه دومم نصف شب بلند شدم و کلی بالا آوردم .
با حرفش ، دلم رو آروم کرد . ولی هنوز اون درد مزاحم ولم نمیکرد . جِروم یه سوزن درآورد و شروع کرد به پر کردنش از محتویات.
ماریا : داری چیکار میکنی !؟
جِروم : بهت آرامبخش میزنم .
ماریا : نمیذارم !!
_ ماریا!!! میخوای تا چند روز این درد رو تحمل کنی ؟ ممکنه خیلی طول بکشه تا به حالت اولت برگردی ...
بدون اینکه به حرفاش گوش کنم ، نیمه دومم رو فعال تر کردم . جِروم خواست تا بهم سوزن بزنه ، دو تا دستاش رو محکم گرفتم ... و روی تخت خوابوندمش . با صدایی که مثل ربات شده بود گفتم :
ماریا : نمیذارمممم !!
_ ماریا داری خفم میکنی دستت رو بردار !
یهو به خودم اومدم و از روی جِروم بلند شدم ، ولی قبل از اینکه بفهمم چیشده ، جِروم من رو روی تخت خوابوند و بهم آرامبخش طزریق کرد .
ماریا : !!!!
جِروم : متاسفم ماریا ولی بخاطر خودت بود .
قدرتم بدون اختیار خودم ، غیر فعال شد و چشمام سنگین تر شدن . دیگه چیزی جز سیاهی ندیدم .
...
...
...
...
...